همشهری: شامگاه یکشنبه ۸ شهریورماه، زن جوانی به همراه همسرش پس از پایان مراسم عروسی در یک باغتالار به خانه برگشتند اما درست زمانی که زن جوان از ماشین پیاده شد ۲ موتورسوار که از قبل در کمین آنها بودند، به او نزدیک شدند.

مردی که ترک موتور نشسته بود و کلاه کاسکت به سر داشت، در چشم برهمزدنی گردنبند ۶۰ گرمی زن جوان را قاپید و هر دو گریختند.
تعقیب و گریز 5دقیقهای
همسر مالباخته با مشاهده این صحنه، تصمیم گرفت به تعقیب دزدان موتورسوار بپردازد. تعقیب و گریز 5 دقیقهای آنها، با ورود ناگهانی یک خودروی پژو به خیابان و تصادف موتورسیکلت دزدان با آن به پایان رسید. یکی از سارقان موفق به فرار شد، اما دزد دیگر توسط همسر مالباخته و رهگذران دستگیر شد.
اعتراف
با انتقال متهم به اداره آگاهی و کشف زنجیر و پلاک طلا در جیب او، مشخص شد که او یک دزد سریالی است. وی در همان روز مرتکب سرقت مشابه دیگری هم شده بود و بررسیها حکایت از این داشت که سارق جوان که سعید نام دارد، بارها به جرم سرقت دستگیر و زندانی شده است. سعید وقتی شواهد را علیه خود دید به سرقتهای سریالی اقرار کرد و برای تکمیل تحقیقات، به دستور بازپرس شعبه دهم دادسرای ویژه سرقت، در اختیار کارآگاهان اداره آگاهی قرار گرفت. تحقیقات برای دستگیری همدست فراری او و شناسایی سایر مالباختگان ادامه دارد.
ورود به باند یاشار
سعید 25ساله است و با وجود سن کمی که دارد، بارها از سوی پلیس آگاهی تهران دستگیر شده است. او سالها در زمینه موبایلقاپی فعالیت میکرد اما اینبار تصمیم گرفته بود که شگردش را به سرقت طلا تغییر بدهد. گفتوگو با وی را میخوانید.
چه شد که در این سن کم وارد دنیای مجرمان شدی؟
زندگیام با یک اتفاق ناخواسته وارد این مسیر شد. ماجرا برمیگردد به اواخر 19سالگیام. آن زمان متوجه شدم مردی به نام اکبر برای مادرم مزاحمت ایجاد کرده است. خون جلوی چشمانم را گرفته بود. سراغش رفتم و آنقدر او را زدم که به کما رفت. البته خدا رحم کرد که زنده ماند؛ راستش کنترلم را از دست داده بودم و اصلا نمیدانستم چه کار میکنم. 2هفته در کما بود و بعد از بهبود از من شکایت کرد. بهخاطر ضرب و جرح، به ۵ سال حبس و پرداخت دیه محکوم شدم. 3 سال زندان کشیدم تا مادرم بالاخره رضایت شاکی را گرفت. از همان زمان، زندان خانه دوم من شد. آنجا با مجرمانی آشنا شدم که هر کدام تخصصی داشتند و انگار بعد از 3سال مدرک خلافکاری گرفتم.
اولین خلافی که بعد از آزادی مرتکب شدی، چه بود؟
در زندان با همسلولیام رفیق شدم، درواقع شدیم داداشی. او تا دلتان بخواهد در پروندهاش خلاف ثبت شده بود. بعد از آزادی با یکدیگر همدست شدیم و سرقت را شروع کردیم. البته از همان اول رفتم سراغ موبایلقاپی و شد تخصصم. 2 بار هم به جرم موبایلقاپی دستگیر و زندانی شدهام.
چه شد که گوشیقاپی را کنار گذاشتی و به گردنبندقاپی روی آوردی؟
چون داداشم به من خیانت کرد؛ همان کسی که با هم در زندان دوست شده بودیم. او گیر افتاد و مرا هم لو داد. بعدا شنیدم موبایلقاپها بیمرام هستند اما سارقان طلا، بامعرفتند. انگار باکلاستر هم هستند؛ برای همین تصمیم گرفتم دور موبایلقاپی را خط بکشم. مدتی بعد از آخرین آزادیام، در یک مهمانی با خلافکار باکلاسی به نام یاشار آشنا شدم. یاشار با بقیه فرق داشت؛ یک خلافکار شیک و باکلاس بود. همیشه دستبند و گردنبند طلا داشت، تتوهای خاص داشت و همیشه ادکلن گرانقیمت میزد. یک جورهایی مریدش شده بودم.
پس یاشار بود که باعث شد دوباره دست به خلاف بزنی؟
بله. انگار او دقیقا همان چیزی بود که دنبالش بودم. یاشار به من فهماند که گوشیقاپی «آب در هاون کوبیدن» است. میگفت وقتی گوشی میدزدی، باید آن را به یکچهارم قیمت بازار به مالخر بفروشی و تازه هر لحظه ممکن است با شماره سریال یا آنتندهی ردیابی شوی. اما طلا فرق دارد؛ هم ارزشش روزبهروز بیشتر میشود، هم خریدار خوبی دارد. این حرفها موجب شد که وارد باند خلافکار باکلاسی به نام یاشار شوم.
اما اینبار هم که گیر افتادی؟
بله. ظاهرا اشتباه میکردم. حالا فهمیدهام که وقتی وارد کار خلاف شوی، هر چه باشد فرقی نمیکند و عاقبتش همین است. هربار فکر میکنی اینبار متفاوت است اما خب اشتباه فکر میکنی. خلاف عاقبت ندارد و تهش میشود عاقبتی که من گرفتارش شدم.