![]()
در بهمنماه سال ۱۳۵۵، باربارا والترز در تماسی تلفنی خبر از هماهنگی یک مصاحبۀ تفصیلی و کلیدی داد؛ گفتگویی که قرار بود بخش اصلی مجموعه برنامههای ویژهای باشد که در پربینندهترین ساعات تلویزیون آمریکا پخش میشد؛ پروژهای مشترک میان شرکت برنامهسازی والترز و یک تیم مستندسازی مستقل آمریکایی.
به گزارش روز نو سرانجام در اواخر سال ۱۳۵۶، زمانی که هواپیمای باربارا والترز و عوامل فنی در فرودگاه بینالمللی مهرآباد تهران به زمین نشست، کاملاً پیدا بود که پایتخت ایران در تبوتاب و التهابی پنهان بهسر میبرد.

محمدرضا پهلوی، پادشاه ایران، نزدیک به ۵۳ سال حکمرانی دودمانش بر این کشور را پشت سر میگذاشت، اما در آن روزها شاه با نارضایتیهای فزایندهای روبهرو بود که طلیعۀ تحولات بنیادین سال بعد به شمار میرفت. برای کارگردان و تیم مستندسازی، این مأموریت از همان آغاز با دلهره و استرس فراوان همراه بود.
زمان بسیار تنگ بود و دیوید گلدبرگ، تهیهکنندۀ ارشد گروه، با شتاب فراوان تلاش میکرد تا ویزاها، تجهیزات پیشرفتۀ فنی و اعضای تیم را هماهنگ کند. گروه پس از ورود در هتل هیلتون تهران مستقر شد و دو روز تمام را صرف بررسی لوکیشنها در محوطۀ وسیع و ۱۱ هکتاری اقامتگاه شاه کرد؛ مجموعهای مجلل شامل کاخهای باشکوه، موزهها، باند فرود برای دو هلیکوپتر اختصاصی و یک پیست اتومبیلرانی فوقمدرن که شاه در آن سوار بر ماشینهای اسپرت پرتعدادش میشد.
با ورود به محوطۀ کاخ، سنگینی فضای امنیتی کاملاً حس میشد. مأموران گارد در همهجا حضور داشتند، با خود مسلسل حمل میکردند و با میکروفونهایی که در آستینهایشان پنهان شده بود سخن میگفتند. برای ناظران خارجی، این تدابیر شدید حاکم نشانهای روشن از شرایط استثنایی و پرمخاطرۀ کشور بود؛ مقدمهای که به هیچ وجه به آمادهسازیهای متعارف برای یک مصاحبۀ تلویزیونی شباهت نداشت.
در نخستین روز فیلمبرداری، باربارا والترز و کارگردان برنامه با هم از هتل هیلتون خارج شدند تا برنامۀ روزانه را مرور کنند. والترز همیشه با آمادگی کامل سر صحنه حاضر میشد؛ با این حال او بهتازگی از برنامه Today Show در شبکه NBC جدا شده بود؛ جایی که به انجام مصاحبههای زنده با محدودیتهای زمانی سفتوسخت عادت داشت.
در طول مسیر، همکارانش به او یادآوری کردند: «وقتی فقط سه و نیم دقیقه برای مصاحبه با تد کندی وقت داشتی، مجبور بودی وسط حرف سناتور بپری تا بحث منحرف نشود. اما در یک مصاحبۀ ضبطشده اصلاً به این کار نیازی نیست. فقط به چشمهایشان نگاه کن و بگذار حرف بزنند؛ هیچ عجلهای برای رفتن سراغ سؤال بعدی نیست.» همچنین به او پیشنهاد شد که وقتی مهمان پاسخ خود را تمام میکند، چند ثانیه در سکوت بنشیند؛ چرا که بیشتر افراد با سکوت معذب میشوند و برای پر کردن آن، خودبهخود زوایای پنهان و عمیقتری از ماجرا را افشا میکنند. والترز فوراً منظور را دریافت.
نخستین بخش از فیلمبرداری در تالار آینۀ کاخ سبز برنامهریزی شده بود؛ فضایی که دیوارها و سقف آن تماماً از قطعات ریز آینۀ تراشخورده با حاشیههای طلایی پوشیده شده بود و، چون موزاییکی درخشان سوسو میزد. یک گروه ۲۶ نفره از عوامل محلی برای کمک استخدام شده بودند که هیچکدام کلمهای انگلیسی نمیدانستند. در روز اول، کل این گروه دقیقاً با یک ساعت تأخیر سر صحنه حاضر شدند. اتفاق عجیبتر این بود که هر ۲۶ نفر در بدو ورود دقیقاً یک جملۀ تکراری را به زبان میآوردند: «ببخشید... تصادف ماشین!» کاملاً مشخص بود که سرپرست ایرانی تولید زمان آفیش را اشتباه به گروه اعلام کرده و برای سرپوش گذاشتن بر این خطا، سریعاً سه کلمۀ انگلیسی به آنها یاد داده بود تا تأخیرشان را برای تهیهکنندگان آمریکایی توجیه کنند.
بر اساس اساس برنامۀ دقیقی که چیده شده بود، قرار بود باربارا و شاه وارد اتاق شوند، بنشینند و گفتوگو را آغاز کنند. کارگردان به والترز گفت: «وقتی با شاه وارد اتاق شدید، او را به سمت این مبل دستهدار راهنمایی کن، چون پسزمینه و نور برای او در آن نقطه عالی است. بعد خودت روی مبل مخمل سبز بنشین که بهترین زاویۀ چهرهات را نشان میدهد.»
باربارا والترز و محمدرضاشاه در راهرو برای ورود مستقر شدند. همهچیز آماده به نظر میرسید. ضبط نوار آغاز شد و پنج ثانیه بعد فرمان «حرکت» صادر شد. اما هیچ اتفاقی نیفتاد؛ در بزرگی که به اتاق باز میشد همچنان بسته ماند.
ناگهان یکی از اعضای تیم تشریفات شاه روی پنجۀ پا جلو آمد و در گوش کارگردان زمزمه کرد: «اعلیحضرت که خودشان در را باز نمیکنند!»
ضبط متوقف شد و مقرر شد یکی از خدمه در را باز کند، والترز اول وارد شود و شاه را به سمت مبل دستهدار راهنمایی کند و سپس خودش روی مبل مخمل سبز بنشیند. نوار دوباره به گردش درآمد، فرمان حرکت صادر شد، والترز وارد اتاق شد، اما مستقیماً به سمت مبل دستهداری رفت که قرار بود شاه روی آن بنشیند! در همین حین شاه همانطور سرپا ایستاده بود و با تعجب نگاه میکرد که حالا باید کجا برود.
کارگردان که در ماشین سیار پخش بیرون از کاخ نشسته بود، از طریق هدست با فریاد گفت: «اوه، نه! جای اشتباه نشست! بهش گفتم بره روی کاناپه بشینه!» در همان لحظه شاه با چهرهای کاملاً جاخورده واکنش نشان داد، گویی صدای فریاد را شنیده بود. خیلی زود مشخص شد یک هدست روشن روی زمین و زیر مبل جا مانده است و هر دوی آنها صدا را شنیدهاند. شاه که به چنین فضایی عادت نداشت کمی دستپاچه شد.
اما والترز بیدرنگ و بدون اینکه به روی خود بیاورد رو به شاه کرد و گفت: «میبینید اعلیحضرت؟ در کشور ما هم افراد مقتدر و سختگیر وجود دارند.»
در شرایط عادی این موقعیت میتوانست خندهدار باشد، اما برای تیم تهیهکننده فضا به شدت فشرده و جدی بود؛ حضور در محاصرۀ نگهبانان مسلح در فضایی ملتهب مجالی برای شوخی باقی نمیگذاشت.
تقابل در کتابخانه؛ چالش بر سر جایگاه زنان
عصرگاه همان روز، مصاحبۀ اصلی با شاه و شهبانو فرح در کتابخانۀ اقامتگاه خصوصیشان فیلمبرداری شد.
همهچیز به خوبی پیش میرفت تا اینکه والترز بحث زنان را پیش کشید. در آن مقطع والترز تازه به عنوان نخستین زن گویندۀ اخبار شبانگاهی در تاریخ تلویزیون آمریکا دست یافته بود. باز کردن راه در صنعت کاملاً مردانۀ اخبار و تبدیل شدن به پردرآمدترین مجری تلویزیون در آن دوران مسیر سادهای نبود؛ او برای مواجهه با هر شخصیتی در اتاق به صلابت، هوشمندی، اعتمادبهنفس و قاطعیت نیاز داشت.
والترز صراحتاً پرسید: «آیا معتقدید زنان با مردان برابرند؟» شاه پاسخ داد: «از نظر حقوق انسانی؟ بله، مسلماً.» والترز فوراً چالش را عمیقتر کرد: «از نظر هوش و درایت چطور؟» شاه گفت: «مواردی هست، قطعاً. همیشه میشود استثنائاتی قائل شد و زنان فوقالعادهای پیدا کرد.» والترز با لحنی کنایهآمیز حرف او را قطع کرد: «هر از گاهی، اینجا و آنجا.» شاه ادامه داد: «اما بله، در سطح میانگین، شما یک دانشمند تراز اول زن به من نشان بدهید؟» والترز بیدرنگ پاسخ داد: «مادام کوری.» شاه پذیرفت: «این فقط یک نفر است.»
والترز با استفاده از این طفرهرفتن نقطه ضعف استدلال را نشانه گرفت و با اشاره به حضور شهبانو، پادشاه را در موقعیت دشواری قرار داد: «اما اعلیحضرت، شما همسر خود را به عنوان نایبالسلطنه این کشور تعیین کردهاید. اگر شما از دنیا بروید، همسرتان رهبری این کشور را بر عهده میگیرد، و با این حال شما مطمئن نیستید که او بتواند به خوبی یک مرد حکومت کند؟»
سکوتی طولانی و سنگین بر کتابخانه حکمفرما شد. شاه با لبخندی محو گفت: «نمیتوانم بگویم.»، اما برافروختگی در چهرهاش آشکار بود و شهبانو نیز معذب به نظر میرسید. فضا به شدت ملتهب شد و شاه خود را در تنگنا دید.
در این لحظه والترز صندلیاش را به سمت ملکۀ ایران چرخاند و خواستار موضعگیری او شد: «شما چیزی بگویید، علیاحضرت. وقتی این حرفها را میشنوید چه احساسی پیدا میکنید؟»
پس از مکثی طولانی، فرح پهلوی نگاهی به سقف انداخت و به آرامی گفت: «خُب، چه میتوانم بگویم؟»
رنگ چهرۀ شاه از شدت خشم تغییر کرد. او از جایش بلند شد، میکروفون را کَند، با غضب به باربارا خیره شد و اتاق مصاحبه را ترک کرد. رئیس تیم روابط عمومی دربار که در ماشین سیار پخش ایستاده بود، از شدت استرس به خود میلرزید و گفت: «تا به حال اعلیحضرت را تا این حد عصبانی ندیده بودم. هرگز!»
بازتابهای یک مصاحبۀ تاریخی
کارگردان با عجله از ماشین سیار بیرون پرید و به سمت کتابخانه دوید، اما در مسیر دو بار توسط نگهبانان مسلحی که از سرعت حرکت او ایراد میگرفتند متوقف شد. در اتاق مصاحبه افراد مات و مبهوت ایستاده بودند و نمیدانستند چه کنند. والترز با نگاهش به کارگردان میفهماند که شاید بیش از حد تند رفته است.
نگرانی بزرگی وجود داشت که مبادا شاه از حضور در فیلمبرداریهای روز بعد امتناع کند یا از آن بدتر، تمام نوارهای ضبطشده را توقیف کند و گروه مجبور شود دستخالی به آمریکا برگردد. اما در همان لحظه شهبانو فرح نزدیک آمد و با متانت به گروه اطمینان داد که اوضاع مساعد خواهد شد. او اعلام کرد که عصر همان روز با همسرش صحبت میکند و قول داد که شاه فردا سر صحنه حاضر شود؛ و همینطور هم شد.
عوامل آمریکایی کاملاً تحت تأثیر رویکرد این دو زن قرار گرفته بودند؛ صلابت و نترسی باربارا والترز در کنار متانت و شجاعت شهبانو فرح. ناظران برنامه یقین داشتند که اگر در آن عصر پرتنش مهار کار به دست مردان دربار میبود، پروژه بهطور کامل از هم میپاشید.
دو روز بعد، هنگامی که هواپیمای بوئینگ ۷۴۷ هواپیمایی ملی ایران (هما) باند فرودگاه تهران را به مقصد نیویورک ترک میکرد، هدیهای از سوی ملکه به هر یک از اعضای گروه آمریکایی اهدا شد: یک شیشه از مرغوبترین خاویار بلوگای ایرانی که در یخ بستهبندی شده و درون یک کیف دستباف زیبای ایرانی قرار داشت.
این گفتوگو در فروردینماه سال ۱۳۵۷ پخش شد و مورد توجه قرار گرفت و به یکی از پربحثترین موضوعات روز تبدیل شد.
پارادوکس تاریخ؛ سقوط به خاطر همان چیزی که افتخار بود
آنچه این مصاحبه با تمام تنشها و برخوردهایش نشان میداد، تناقضی عمیق و تاریخی بود. محمدرضا شاه، با تمام تردیدهایش دربارۀ برابری زنان در این گفتوگو، همان کسی بود که سالها پیشتر حق رأی به زنان داده بود، قوانین خانواده را اصلاح کرده بود و آزادیهای اجتماعی بیشتری برای زنان ایرانی فراهم کرده بود. او این اقدامات را بخشی از «انقلاب سفید» خود مینامید و به آنها افتخار میکرد.
اما در یکی از آیرونیکترین پیچشهای تاریخ، همین اقدامات در حوزۀ حقوق زنان بخش مهمی از دلایل سقوطش شدند.
روحانیون سنتی و بخشهای محافظهکار جامعه، این اصلاحات را تهدیدی برای ساختار اجتماعی دینی میدانستند و به شدت با آنها مخالفت میکردند. آنچه شاه به عنوان نشانهای از نوسازی و پیشرفت میدید، برای مخالفانش نمادی از تجاوز به ارزشهای سنتی و دینی بود.
در این مصاحبه، والترز ناخواسته، یا شاید کاملاً آگاهانه، این تناقض را برملا کرد: شاهی که در عین اقدامات نوگرایانه در حوزۀ حقوق زنان، در درون خود هنوز باورهای سنتی دربارۀ برتری مردان را حفظ کرده بود؛ و این دوگانگی، نمادی بود از دوگانگی بزرگتر رژیم پهلوی؛ رژیمی که میکوشید همزمان مدرن و سنتی، هم غربی و هم شرقی، هم اقتدارگرا و هم اصلاحطلب باشد.
کمتر از یک سال پس از پخش این مصاحبه، انقلابی که در آن حقوق زنان یکی از میدانهای اصلی نبرد فکری بود، شاه را از قدرت برکنار کرد. همان زنانی که او به آنها حق رأی داده بود، بخشی در کنار او ایستادند و بخش دیگر علیه او به خیابانها آمدند. تاریخ با کنایهای تلخ نشان داد که گاه همان چیزی که به عنوان دستاورد در نظر گرفته میشود، میتواند به سنگ بنای سقوط تبدیل شود.